درنــــــگ...

جمله درمانی !

١.گه نخور هانی...خب...قول بده...آها قول بده...یه کم...م م م...آها...مرسی...حواست باشه ها قول دادی!

٢.آیا ریدن به بنیان خانواده در هر نوعی به خصوص هرج و مرجیش، کاریست بس بی شخصیتانه؟ عجالتن من رو در جرگه بی شخصیت ها بگذارید. ممنون.

٣.ایضن ریدمون به انواع و اقسام شاشو جماعت هم به نکات بالا اضافه بفرمایید.سپاسگذارم.

۴.با یک سری عزیز دل و جان دل ِ بسیار عن و شاشو لازم نیس مدارا کنید،شاید بهتر است با تبر از وسط به دو نیم تقسیمشان کنید.

۵.ریدمون در لفافه یا بعضن ریدمون شفاف در ملا عام و حتا ملا خاص،ریدمون پاشیدنی یا ریزه ریزه ، آروم آروم ، بی سر صدا؟ کدامیک؟

۶.دق کردن یا نکردن در حد خوبی به تخم و تخمک هیچیک از دو دسته مورد ٢ و ٣ نیس متاسفانه . بیخود تلاش نفرمایید دق کردگی ِ خود را در بوق کرنا کرده زیرا همون خط بالا.

٧.هر جا جمعی از آدمیان و در حالت بهتر انسون دیدید قطعن یا در حال لاس زدن هستند و یا توی سرو کله هم میکوبن و وانمود میکنن در حال زندگی هستند.

٨.دندان پزشکی جاییست که ملت اعم از من،تو،شما،ایشان و اینا ، دکتر،منشی،مریض ،اونا ... جمع میشن دور هم تا باهم خیلی شیک لاس بزنن و بعضن قربون صدقه های حشرناک از خودشون بروز بدن و آدم رو یاد خاطرات دست و پا شیکستش بندازن و در همین حین وایتکس بریزن در حلق مریض! و مریض (بنده) بی خبر از همه جا زیر دست و بال دکتر و لاس زدناش عـــق بزنم و دکتر شیلنگ آب رو فرو کنه توی حلقم و هی بگه خوبی؟! خوب شد الان؟ خوبی؟! و باز من بی جنبه رو یاد خاطرات نصفه نیمم بندازه و کله ام بیش از پیش داغ کنه و تنها به گفتن این که: ئه ! این چی بود دیگه؟ اکتفا کنم و دکتر بگه تقصیر خودته خب ، انقدر نمیای و میذاری دندونت عفونی شه بعد من مجبور شم وایتکس بریزم تو حلقت! و یاد آور شد که دیدم سفید شد زبونتا ولی فکر نمیکردم بره تو حلقت که! و من رو با همین دو جمله اش مجبور کنه که هوس کنم دستش رو گاز بگیرم و به خاطر بسپارم که یک تبر دیگه هم باید واس ایشون بذارم کنار. منتها از سر فلاکت در اون حال به لبخندی آبکی اکتفا کرده و همه چیز را به وهم ِعزیزم بسپارم.

٩.برم یه تیکه جزیره گیر بیارم توی پرت ترین جای دنیا، اسمشم بذارم وهم. همونجا بشینم یا بهتر و راحت ترم کلن که بخوابم و به فکر ایجاد تمدن جدید اونجا باشم. و بعد از اون به خاطر دنیایی که درش چشم به جهان گشودم و طبیعتن طوریست که منفی و مشتقات منفی هم دیده میشود و با توجه به این نکته بس دلنشین که " به هر حال مثبت و منفی است که در کنار هم معنا پیدا میکند " هرزگاهی هم تور مسافرتی ٢ساعته در سال با کمترین امکانات به همین ورا میذارم تا بیشتر قدر وهمم رو بدونم مثلن و همونجا بس بخوابم و به عشق و حالم برسم.

١٠.خداوندا! مرا ار شر خود محوری ِ عنه همیشگیم رها بگردان و همچنین سایر عزیزان دلی که اینگونه قصد به خود گایی خود دارند. زیرا تنها در این زمان ِکه احتمالن میتونم به موجودیتت ایمان بیاورم . پیش پیش موتوشکرم.

 

   + درنگ ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

بخواب

میتونم به جرات بگم

این روزها

بخواب...فقط بخواب

نشین! بخواب...پا نشو! بخواب...راه نرو! بخواب....ندو! بخواب...نخور بخواب،بخور بخواب...نکن بخواب،بکن بخواب...این ور بخواب، اون ور بخواب...بالا بخواب،پایین بخواب...اینجا بخواب، اونجا بخواب...با این بخواب، با اون بخواب...این مدلی بخواب...اون مدلی بخواب...رو شکم بخواب...به پشت بخواب...به راست به چپ، اصن جنینی بخواب...جمع شو بخواب...پهن شو بخواب...زیر خوشیات بخواب...رو مشکلات بخواب...رو دردات بخواب...سردت شد پتو بکش روت بازم بخواب...چی؟! یه لقمه نون!...واسه اونم بازم بخواب،با هر سگ پدری که گیرت اومد بخواب...بخـــــواب،بخـــــواب، انقدر بخواب تا آخرش خواب به خواب بری...من که هیچ پایانی رو لذت بخش تر از این نمیتونم واسه این روزها تصور کنم!

حسه شیریـــــنه خواب به خواب رفتن.

د ِ هنوز که اینجا نشستی! د ِنشین، بخواب...د ِ نخون، بخواب...

 

   + درنگ ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۸
comment نظرات ()

پیش پا افتاده ی خانه خراب کن!

 

مشکل اینجاس که خواسته هامون وحتا بیانشون اکثرن سرکوب شده...یاد نگرفتیم اول باید به خواسته های خودمون ارزش بذاریم و خیلی راحت ازشون صحبت کنیم و حتا از گفتنشون لذت ببریم، تا بتونیم به بقیه هم بها بدیم ، این قضیه با مرض خودخواهی خیلی فرق داره...من دور و بر ِ خودم رو میبینم...یا اکثرن از سر بی حوصلگی سرکوب میکنن حرف و خواسته هارو یا اینکه بی تفاوت رد میشن!...این ِکه دیگه واسم عجیب نیس که هیچ وقت یادم نیاد بحث درست حسابی ، دور از استرس ، خودخواهی ، سرکوب و بد تر از اینا توهین مستقیم و غیر مستقیم رو حس نکرده باشم...تاثیر مزخرفش رو هم روی خودم میبینم متاسفانه...اما نمیخوام توی این اوضاع غلت بزنم و همرنگ این جماعت مسموم، بشم؛خوشبختانه هنوز قضاوت کردن ِ آدما و برچسب زدن رو ملت رو یاد نگرفتم... اما یه چیزی ذهنم رو مدام درگیر میکنه، نمیدونم این از کنار همه جور رفتارای سالم ِانسانی، گذشتنامون چیه که افتاده به جونمون و خیلی راحت میگیم به من چه! شاید ترس از درگیر شدن ِیا چی نمیدونم! گاهی منم احساس میکنم شاید این  روش بهتر ِ اما از طرز فکر ع...ن...ه خودم هم حالم بهم میخوره چه برسه به عملی کردنش! به هر حال من یکی نمیخوام یخ تر از اینی که هستم باشم! خیلی حرفا میشه درباره خیلی رفتارا گفت...اما وقتی 2طرفه نباشه هیچ فایده ای نداره .

 

   + درنگ ; ٦:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢٠
comment نظرات ()

یک تماس

واقعن به همون سادگی با یک تلفن غیر منتظره به ظاهر معمولی و یک سری حرف های ســــــاده تا ٣روز شارژ بودم ! یک کم که خودم رو جمع و جورتر کنم مطمئنن به نتایج بهتری هم میرسم.

تازگی ها به نتایج به نظرم جالبی درباره خودم رسیدم، اینکه:

١. به کار بردن ِاسم ِاشخاص در ارتباط باهاشون واسم زیادی با معنی شده...جوری که به کار بردن ِ اسم ِخیلی از دور و بریا واسم سخت شده...احساس معذب بودن بهم میده.

٢.  می تونم بدون ِ هیچ دغدغه ای! یهو جلوی چشم ِیه دوست و آشنای قدیمی تبدیل به یک غریبه ی آنچنانی بشم که حتا خودمم نتونم پی ببرم اینجا کجاست و اون کیه ! در این لحظات قیافه ی طرفم دیدنی است.

٣.  حس های به شدت متضادی دارم که دقیقن در موقعیت های متضاد خودشون متبلور میشن ! که این قضیه ی تاسف بار، حالت گه گیج رو بیشتر از قبل واسه خودم و اطرافیانم به وجود میاره.

احتمالن این قضایا زیادی پیش پا افتاده اس...اما من درگیرشونم و همچنان بین جنبه ی مثبت و منفیشون در کشاکشم.

الان، دقیقن در همین لحظه دهنم مزه ی خوب ِ گردو تازه همراه با حالت ِ گس ِپوستشو میده،بدونه اینکه گردویی خورده باشم ! خودمم در عجبم !

دلم بارون خواست. فعلن همینا.

 

   + درنگ ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٤
comment نظرات ()

بــــــاد

 

بـــــــــــایــــد خودم رو بسپارم به دست ِ باد

تا اطلاع ِ ثانوی هر چه بــــادا بــــــــــــــــاد

 

نه اینم آرومم نمیکنه...احتمالن یه کار خوب با حقوق و محیط ِمناسب بهترم میکنه...آره همینه خود ِ خودش ِ...باید بـــجـــنـــبــم... یه کاری مثل ِ همینی که امروز رفتم سراغش، به رشته ام هم مربوط ِ نظم هم داره، حالا علی الحساب حقوقش هم خیلی زیاد نباشه مهم نیس مهم اینه که من بتونم نشیمنگاه ِ مبارک رو جمع کنم و یه نظمی به زندگیم بدم، روحیه بگیرم و اعتماد به نفسم بره بالاتر...اینجوری کیفیت ِخیلی چیزا توی زندگیم میره بالا...خیلی چیزا مثل ِ ذهنم، فکرم، احوالات ِ روحیم، احساساتم، انواع رابطه هام، خوردنم، خوابیدنم و ...آخ...بازم رفتم توی وهم ِ افتادن ِ اتفاقایی که نیفتاده!...به فنـــــا رفتم آخـــــــــه...د لامصبا زودتر تکلیف رو روشن کنید دیگه(مخاطب همون عوامل ِ اون کارن)...بــــــاید بــجـــنـــبـــم

 

خوشم نمیاد از ول بودن، رو هوا معلق بودن توی هر جور رابطه ای، خوشم نمیاد، هر جور که باشه،بهم بر میخوره، هر چقدر آدمای زندگیم بهم نزدیکتر باشن توقعم توی این زمینه ازشون بالاتر میره...واسه اینه که دورم رو خیلی شلوغ نمیکنم...این روزا زیادی نارنجی شدم...اما خوبه...احساس میکنم دارم بهتر به رابطه هام میرسم...حتا آدمای ِدورم رو بهتر میشناسم... ازینکه واسه کسی حد تعیین کنم خوشم نمیاد چه برسه به تو...اما مجبورم،مجبورم کردی...دوست ندارم هیچ چیزی رو هوا بمونه بی دلیل، شستن گذاشتن کنار رو ترجیح میدم حتا.


   + درنگ ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۱
comment نظرات ()

دیروز ِامروز

 

حیوانات خانگی ام تعدادی بچه مارمولک ِ بی پدر مادرند که بنده از ترس اژدهای دهان گشاد، شدنشان دچار ِ انواع و اقسام ِتوهمات شده ام.

امروز، به لطف ِ بزرگ مغز ِمتفکر ِ خاندانمان که حدودن ۶ساله است، طی یک عملیات ِ از پیش تعیین نشده اسم مدل حلزونی را برای نوع پیچش ِ موهایم که سالیان ِ دراز ِ بی اسم مانده بود، برگزیدیم.

امروز، یک اس ام اس ِ فراوان اعتراض به یک دوست ِ قدیمی که ١هفته ای میشد به شدت روی روح و روانم بدجور رژه میرفت،فرستادم، امیدوارم فرجی شه.

امروز، پی بردم واقعن بعضی علائم توی رابطه ها هشدار دهندن، باید جدیشون گرفت، نباید سر سری ازشون گذشت و یک عبارت ِ "نه این یکی از اوناش نیست" نثار ِ روان ِ خوش خیال ِ خود کرد!

 

یک جایی نوشت که بسی به حال و روزم میخورد و خوشمان آمد و آوردیمش اینجا: من دیگر ناله دان ِ خوبی برای کسی نیستم، تا چند وقت پیش بودم اما مچ ِخودم را یک جایی گرفتم.دیدم من چطور با نشستن پای حرف آدم های دائم النال خودم را ارضا میکردم. تصمیم گرفتم دیگر قهرمان نباشم. کسی را از خودکشی بر نگردانم. کسی را به چیزی که خودم هم نمیدانم چیست وعده ندهم.نهایت ِ هنر ِ من این است که همین زندگی خودم را بکنم و راه حل هایش را پیدا کنم. نهایت ِ هنر هر آدمیست اصلن. من از آدم ِ "بیا بنال برایم" همانقدر دور می شوم که از آدم "بیا برایت بنالم" .

 پُست ِ (title unknown)

http://www.google.com/reader/shared/mahya1987?c=CMiot4W_xqQC


   + درنگ ; ٤:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٠
comment نظرات ()

جُلُ بُنجُل

 

هی تو، این گل ِ نامرغوب که سپردیش به من، بیا جمعش کن ببر مال ِ خودت.

ما هنوز به گُه خوری ِ اضافه عادت نکردیم.

 

+ نیمه پُر ِ لیوان، پُر ِکثــــــــــــافت بود ، مفت نمی ارزید.

+ یعنی کِی بشه از دست ِ این بی مغزیای این دختر ِ راحت بشم.

   + درنگ ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

علف هرز عزیزم خودت بکن برو

یه علف هرز که هیچ اختیاری از خودش نداره...با باد اینور اونور میره...باد هم هوا برش داشته که همه کاره است، نه تنها همه کاره ی علف هرز بلکه تمام ِ مزرعه حتا اون گندم هایی که بودنشون لازم و تاثیر گذار، که این حرکت باد رو هم جزیی از ملزومات تاثیر گذاری میدونند و وهم بیخود به باد نمیدن اما...همیشه این علف های هرز ِ بی خاصیت گند میزنن به همه چی...گاهی می کَنیشون ویه مدت از شرشون راحت میشی...اما گاهی آنچنان با علف های هرز ِ دیگه و حتا چند خوشه گندم تو هم می پیچن که میمونی چجوری از شر اون علف هرز که ابتدا اونقدر ساده بوده و هیچ اهمیتی بهش نمیدادی خلاص شی!

   + درنگ ; ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد